سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
گروه مترجمین ایران زمین
document.onmousedown=noRightClick قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
   

 


قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی 

 




 


محمد تکــــــــ رو


       آثار بجا یک عاشق


نویسنده



تـــــــک رو


موضوعات :


آمار وبلاگ :


لوگوی دوستان


کد جاوا :
 
   1   2   3      >


تنها ترین دوست؟رفیق.. نوجوونی تک رو



نویسنده: محـــــمد مورخ: سه شنبه 26/2/91 در ساعت: 2:50 صبح

حـــــرف خصوصی.نوجونی تک رو


 


 سلام به دوستان گل هم سنوسال های خودم...یه حرف خصوصی باهاتون دارم فقط باید بین خودمون بمونه قول قول ؟؟؟


خوب...ببینید بچه ها ما باید تو انتخاب دوست خیلی دقت کنیم.بزار واضه تر بگم اگه ما بخواهیم یک دوست خوب برای خود انتخاب کنیم....


حرف من اینجاست بهای دوست نه از زیبایی اوست نه از دارایی اوست بلکه تنها وفاداری اوست....


 


 



نویسنده: محـــــمد مورخ: سه شنبه 26/2/91 در ساعت: 2:44 صبح

یک دوست خیلی خیلی خ و ب از دیدگاه حضرت علی (ع)...نوجوونی تــــک



دوست تو آن است که در نبود تو حق دوستی را نگه داردو غریب کسی است که دوستی نداشته باشد .

پس در برابر دوستت اینگونه باش:

به هنگام قطع رابطه از طرف او ، تو برای دوستی دوباره ، پیش قدم باش.

در برابر قهر و دوریش لطف و نزدیکی و در برابر بخلش،بذل و بخشش نما به هنگام سختگیریش نرمش به خرج ده وبه هنگام جرمش قبول عذر کن.
آنچنانکه گوئی تو بنده او هستی.

هرگز دشمن دوست خود را به دوستی مگیر که با اینکار با دوستت به دشمنی برخاسته ای .

نصیحت خالصانه خود را برای برادرت مهیا ساز خواه خوشایند او باشد خواه نباشد.

خشم خود را فرو خور که من جرعه ای شیرینتر و خوش سرانجام تر و لذت بخش تر از آن ندیدم.

با کسیکه با تو به خشونت رفتار کند نرمی پیش گیر که بزودی او در برابر تو نرم خواهد شد.

با دشمن خود با فضل وکرم رفتار کن که در میان یکی از دو پیروزی شیرینترین را برگزیده ای اگر خواستی پیوند برادری و رفاقت را بگسلی جای برگشتی باقی بگذارتا اگر روزی آن دوست خواست که بازگردد و بار دیگر با تو دوست شود ، بتواند.

اگر کسی بر تو گمان نیکی برد (با عملت) گمانش را تصدیق کن.

و هیچگاه به اعتماد رفاقت و یگانگی که بین تو و برادرت هست حق او را ضایع مکن.

به نیکوکاران نزدیک شو که از آنان خوشوکه از آنان خواهی شد.



نویسنده: محـــــمد مورخ: سه شنبه 26/2/91 در ساعت: 2:16 صبح

نوجوونی.خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته

 



خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.


 بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...


    بیا تا دل کوچــــــــــکم را


    خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!


           خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..


   که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!


     بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..


        که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!


         خدایـــا کمـــک کـــن :


    که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد..


                کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...


               مبـــادا بمیـــرد...!!!


    خــــدایــا دلــــــم را


     که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت..


  اگر چه شــــــکســــــته!!!


   شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!



نویسنده: محـــــمد مورخ: شنبه 16/2/91 در ساعت: 11:43 عصر

همیشه ماندگار... نوجوونی.Takroo


دوستانی هستند به مانند کوههای سر به فلک کشیده.


هم صحبتی با آنان شرف است و رفاقت با آنان ضمانت


سلامت و در کنار آنها بودن حق است و فراموشی آنان


محال و دعا برایشان واجب و تو....مصداق آنی


.................................................................................


بعضی زخم ها رو باید درمان کنی

تا بتونی به راهت ادامه بدی؛

بعضی زخم ها باید باقی بمونه

تا هیچوقت راهت رو گم نکنی ...



نویسنده: محـــــمد مورخ: شنبه 16/2/91 در ساعت: 3:1 صبح

*قلب خاکــــــی نوجوونی*


 


سلام دوستان اگه مطلبی در مورد (((دوستی ))) دارید برام بفرستید..



 





نویسنده: محـــــمد مورخ: سه شنبه 12/2/91 در ساعت: 7:14 عصر

پسرک وشیوانا



روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!



پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!


.........................................................................................................................


قدرت وبخشش


در روزگاران قدیم بانوى خردمندى که به تنهایی و پیاده سفر می کرد در عبور از کوهستان سنگ گرانقیمتی را پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. آن بانوى خردمند کیف خود را باز کرد و مقداری غذا به او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى
را در کیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.
مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت.
او می دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد که می تواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمتی را داشته باشد.
چند روزی گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می داد.

بنابراین مرد بازگشت و با سختی فراوان آن بانو را پیدا کرد و سنگ گرانقیمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خیلی فکر کردم و می دانم که این سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز می گردانم به این امید که چیزی به من بدهی که از این سنگ باارزشتر باشد.
بانوى خردمند گفت: از من چه می خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی که باعث شد به این راحتی از این همه ثروت چشم پوشی کنی!
زن پاسخ داد: قناعت. به همین دلیل است که می گویند افراد، ثروتمند و یا فقیرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند.
ما با آنچه بدست می آوریم زندگی می کنیم و با آنچه می بخشیم یک زندگی می سازیم



نویسنده: محـــــمد مورخ: شنبه 9/2/91 در ساعت: 7:43 عصر

این چه رسمیست؟


زدم فریاد خدایا 


این چه رسمیست،این چه رسمیست؟؟


رفیقان را جدا کردن هنر نیست....رفیقان قلب انسانند خدایا


بدون قلب چگونه می توان زیست؟؟


...................................................................


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم  !



نویسنده: محـــــمد مورخ: شنبه 9/2/91 در ساعت: 7:37 عصر

طراوت نوجـــــــوان..


 


  


 (سلام دوست عزیز به وبلاگ قلب خــــــاکی خوش آمدی)


مطالب کلبه *تک رو* در شهریور 90وجود دارد



نویسنده: محـــــمد مورخ: چهارشنبه 16/1/91 در ساعت: 2:0 عصر
   1   2   3      >


Template By : www.TakTemp.com

 


galbekhaki

محـــــمد

galbekhaki

http://galbekhaki.ParsiBlog.com

قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی

محـــــمد - قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی

قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی

محـــــمد[22]
محـــــمد[22]

قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی